نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )
78
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )
منازل ميگذشت ، و جلال الدّين بسراپردهء خويش ، بر كنار آب سند بازامد ، و خود آن فرصت نبود ، كه كشتى بسيار فراهم ، و رفتگان لشگر را بازارد ، بيش از يك كشتى دست نداد ، و بفرمود تا بدان مادر و پردگيان وى را از آب بگذرانند ، آن نيز بشكست ، و عبور يكباره ناممكن گشت ، و چنگيز خان آمادهء قتال و مستعدّ جدال برسيد . آرى چون ايزد يكتا ، دربارهء قومى بد انديشد ، بلا كه گرداند ، و جز او كه يارى تواند . جنگ جلال الدين و چنگيز بر كنار رود سند اين جنگ رزمى بزرگ و بلائى سترگ بود ، از ان پيش كه جلال الدّين لشگر خلج را باز ارد ، چنگيز بكنار آب سند برسيد ، دو لشگر درهم افتادند ، و تيغ در يكديگر نهادند ، و آن روز ، همه روز كشش و كوشش ، و گيرو دار ميكردند ، بامداد روز چهارشنبه هشتم شوّال سال ششصد و هجده ، ديگربار صف بر اراستند ، چون دو گروه مقاتل مقابل گشتند ، جلال الدّين " ن " با دلى كاندر حريم آن ندارد ترس بار * بد دلى را كفر داند باشدش از بيم عار مردانه با اندك سپاه در برابر چنگيز بايستاد ، و بنفس خويش بر قلب لشگر وى حمله آورد ، و آن جمع را بهر سوى بتاخت ، چنگيز چون روى شكست بديد ، پشت نموده بگريخت ، و بشتاب تمام بر گريز مركب انگيخت ، و اگرنه آن ملعون پيش از كارزار ، چارهء كارزار انديشيده ، و ده هزار از برگزيدگان سپاه ، كه بهادر لقب داشتند ، در كمين داشته بود ، بلا كافران را فرا ميگرفت ، و هزيمت دوزخيان استمرار ميپذيرفت ، اما هم بهنگام ، كمين كردگان ، بر ميمنهء جلال الدّين كه امين ملك بر ان بود ، زدند ، و آن را بشكسته بر قلب افكندند ، ازينروى نظم آن بپريشانى بدل گشت ، و كار از پايدارى بگذشت ، و بانجام از عسكر جلالى ، گروهى بدست دشمن به خاك و خون غلتيدند ، و جمعى بپاى خويش در آب غرقه گرديدند ، لشگرى شكست يافته ، و روى از خصم آتش خوى برتافته ، خود را در رود افكنده ، بدست موج ميسپرد ، تا آبش از سرميگذشت ، و شعلهء حياتش خاموش ميگشت ، و خود ميدانست كه رهائى را راهى ، و از غرقه گشتن گريزگاهى نيست ، و پسر هفت يا هشت سالهء جلال الدّين ، درين واقعه گرفتار ، و در برابر چنگيز بفرمان وى كشته شد ، چون جلال الدّين مغلوب ، بكنار رود سند بازامد ، مادر و مادر فرزند ، و جمعى از پردهنشينان حرم خود را ديد ، فرياد درهم افكنده ، و زارى آغاز نهاده ، وى را بخداى سوگند ميدادند ، كه آنان را بهلاك رساند ، و از بلاى اسارت برهاند ، بفرمود تا آنان را بتقاضاى خويش در آب افكندند ، و خود اين بلائى عجيب و مصيبتى نادر باشد ، و چون